< example: >

تاروت

داستان

گره گشایی خدا

روزی فقیری نالان و غمگین از خرابه ای گذر می کرد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود, بر دوش می کشید تا به خانواده اش برساند و نانی از آن درست کند  تا فرزندانش را با شکم سیر بخواباند.                                                                در راه با خود زمزمه کنان می گفت: «خدایا! گره از کار من باز کن!»                   همچنان که این دعا را زیر لب می گفت ناگهان گره کیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر زمین و روی سنگ و کلوخ های خرابه ریخت.                             عصبانی شد و گفت:« خدایا! من گفتم گره ی کارم را باز کن,نه گره ی کیسه ام را. » و با خشم تمام مشغول جمع کردن گندم از لای سنگ ها شد که ناگهان چشمش به کیسه ای پر از طلا افتاد. همان جا بر زمین افتاد و به درگاه خدای سبحان سجده کرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش طلب بخشش کرد.   

راستی کدو م یکی از ما به حکمت های خداوند ایمان کامل داریم!!!







مطلب 15 از 27
مطلب قبل | مطلب بعد