تاروت
داستان
فرصت
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیباروی کشاورزی بود. روزی به نزد کشاورز رفت تا از دخترش خواستگاری کند. پس از آنکه کشاورز خوب وراندازش کرد, به او گفت: « پسر جان, برو در آن قطعه ی زمین بایست. من سه گاو نر را یک به یک آزاد می کنم, اگر توانستی دُم هر کدام از این سه گاو را بگیری می توانی با دختر من ازدواج کنی. » مرد جوان در مرتع به انتظار اولین گاو ایستاد. درِ طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که او تا آن روز در عمرش دیده بود بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی, گزینه ی بهتری خواهد بود, پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذرد. دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش موجودی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین می کوبید, سر و صدا می کرد و وقتی او را دید, آب دهانش جاری شد. مرد جوان با خود گفت: « گاو بعدی هرچه باشد باید از این بهتر باشد! » به سمت حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کند. برای بار سوم در طویله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین, کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که او در عمرش دیده بود. در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید, دستش را دراز کرد.....اما گاو دُم نداشت!!!راستی کدوم یکی از ما برای رسیدن به هدفمون از مشکلات مسیر نمی ترسیم و فرصت ها رو از دست نمی دیم!!!

