تاروت
داستان
امروز بهار است
روزی مرد کوری ساعتها کنار پیاده رو در خیابانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنارپایش قرار داده بود, روی تابلو نوشته بود: « من کور هستم, لطفاً به من کمک کنید! » روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت, فقط چند سکه داخل کلاه بود. او چند سکه دیگر داخل کلاه انداخت و بدون اینکه ار مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت. پس از لحظاتی آن را برگرداند, در حالی که اعلان دیگری روی آن نوشته بود, تابلو را کنار پای مرد کور گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز, روزنامه نگار به آن محل بازگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. او لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که خبر نگار روی تابلو چه نوشته است. روی تابلوی او خوانده می شد: « امروز بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم!!!» راستی کدوم یکی از ما به شکرانه نعمتهایی که داریم بدون چشمداشت به دیگران کمک می کنیم!!!

