تاروت
داستان
ایمان
سالها پیش مرد صاحب ثروتی به سفر کوتاهی رفت, پس از بازگشت متوجه شد که در غیاب او خانه و فروشگاهش آتش گرفته و سوخته و بدین ترتیب تمام دارائیش از بین رفته است. بدیهی بود که او باید خیلی غمگین و افسرده می شد. اما او لبخند زد و چشمانش را بسوی آسمان گرفت و گفت: « خدایا ! می خواهی اکنون چه کنم؟ » روز بعد لوحی را بر ویرانه های خانه و فروشگاهش آویخت که روی آن نوشته بود: « فروشگاهم سوخت! خانه ام سوخت! کالاها یم سوخت!اما ایمانم نسوخته است!
فردا صبح شروع به کار خواهم کرد! »راستی کدوم یکی از ما تا این حد به حکمت الهی ایمان داریم!!!

